علیعلی، تا این لحظه: 24 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

سه نازناز

این روزای علی آقا

نمیدونم تو این لحظه که می نویسم چه حسی دارم خوشحال از بابت خبرهای خوب امروز یا غمگین به خاطر استرس های چند روزه ـ برگردیم به 12 روز پیش که ما میخواستیم سرو سامون بگیریم و توی خونه ی جدید مستقر شیم سر ظهر بود و مامانی نسرین و باباگی و عمه ندا و فاطمه خونه ی ما بودن ـ اولین قاشق غذا رو که گذاشتم تو دهنت غذا پرید تو گلوت و حالت خفگی بهت دست داد و بعد از چند لحظه بهتر شدی اما تو بعد از گذشت چند ساعت سرفه های شدیدی می کردی  و ما هم که خیلی ترسیده بودیم سریع بردیمت مرکز طبی کودکان و بعد از معاینه و عکس از ریه گفتند که باید بستری بشی ـ اون لحظه حس کردم دنیا رو سرم خراب شد احساس نا امیدی میکردم بالاخره بعد از کلی تلاش تونستند برات یه رگ بگی...
19 دی 1391

برای همسرم

خوشبختی من در بودن با توست و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است            تو آمدی و عمیق ترین نگاه را ازمیان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی      کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم که تو خود گنجینه زیباییهای عالمی    در روز یکی شدنمان سر بر زمین ساییده و از درگاه حق برای چنین بخششی نهایت سپاس خود را به جا  می اورم                                      سالگرد ازدواجمون مبارک 
6 دی 1391

ایلیا و اجابت دعایش

عسلای مامان بعد از این که اومدیم اردبیل فهمیدیم که اقا ایلیا ی گل (ایلیا پسر عموی مامان و بهترین دوست 3 نازناز که همسن فاطمه خانومه) که ماه گذشته برای زیارت امام رضا رفته بود مشهد و همه خواسته هاشو با قلم مامان روی کاغذ نوشته بود یکی از خواسته هاش برگشتن 3 نازناز به اردبیل بوده که دعاش مستجاب شده ایلیا جونم فدات بشم امیدوارم همه خواسته هاترو امام رضا (ع)براورده کنه
24 آذر 1391

برگشت به اردبیل

فرشته های کوچولوی مامان مریضی علی اقا باعث شد تا ما ذوباره برگردیم اردبیل پیشه مامابی مهناز و بابایی ودوباره بابای مهربون رو تنها بذاریم وقتی رسیدیم اردبیل انقدر خوشحال بودید و ذوق داشتید که خدا می دونه مامانی و بابایی هم خیلی خوشحال شدن پسرکم امیدوارم زود زود حالت خوب شه برگردیم پیش بابا جون عاشقتونم 
24 آذر 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سه نازناز می باشد