این روزای علی آقا
نمیدونم تو این لحظه که می نویسم چه حسی دارم خوشحال از بابت خبرهای خوب امروز یا غمگین به خاطر استرس های چند روزه ـ برگردیم به 12 روز پیش که ما میخواستیم سرو سامون بگیریم و توی خونه ی جدید مستقر شیم سر ظهر بود و مامانی نسرین و باباگی و عمه ندا و فاطمه خونه ی ما بودن ـ اولین قاشق غذا رو که گذاشتم تو دهنت غذا پرید تو گلوت و حالت خفگی بهت دست داد و بعد از چند لحظه بهتر شدی اما تو بعد از گذشت چند ساعت سرفه های شدیدی می کردی و ما هم که خیلی ترسیده بودیم سریع بردیمت مرکز طبی کودکان و بعد از معاینه و عکس از ریه گفتند که باید بستری بشی ـ اون لحظه حس کردم دنیا رو سرم خراب شد احساس نا امیدی میکردم بالاخره بعد از کلی تلاش تونستند برات یه رگ بگی...
نویسنده :
مامان
17:40



